محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3131

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : كسانى بر او فراهم شدند و دست به دست او مىزدند ، ما برفتيم و بر جنازه نماز كرديم و چون بازگشتيم كسان بيشتر بر او فراهم شده بودند آنگاه ما بين خانهء قيس بن هيثم و خانهء حارثيان راهى را كه سوى بنى تميم مىرفت پيش گرفت و گفت : « هر كه مرا بخواهد من سلمة ام ، پسر ذويب . » گويد : هنگام بازگشت عبد الرحمان بن بكر نزديك ميدان به من رسيد كه خبر سلمه را با وى بگفتم . عبد الرحمان پيش عبيد الله رفت و قصه را با وى بگفت ، عبيد الله كس به طلب من فرستاده كه پيش وى رفتم و گفت : « اين خبر كه ابو بحر از تو نقل مىكند چيست ؟ » گويد : من قصه را براى وى گفتم تا به آخر رسيدم و بگفت تا هماندم بانگ نماز جماعت دادند . كسان فراهم آمدند و عبيد الله از آغاز كار خويش و آنها سخن كرد و اين كه گفته بودشان يكى را به رضايت معين كنند كه وى نيز همراه آنها با وى بيعت كند و گفت : « جز مرا نپذيرفتيد اما خبر يافته‌ام كه دستهاى خويش را به ديوارها و در خانه ماليده‌ايد و چيزها گفته‌ايد . و چنانست كه من دستور مىدهم و اجرا نمىشود و نظر مرا رد مىكنند و مردم قبايل ميان ياران من و مطلوب حايل مىشوند . اينك سلمة بن ذويب به مخالفت شما دعوت مىكند و مىخواهد در جماعتتان تفرقه اندازد كه پيشانيهاى همديگر را با شمشير بزنيد . » گويد : احنف بن قيس و همه كسان گفتند : « ما سلمه را پيش تو مىآريم . » و پيش سلمه رفتند ، اما جمع وى انبوه شده بود و شكاف وسعت گرفته بود و در مقابل آنها مقاومت كرد ، آنها نيز كه چنين ديدند از عبيد الله بازماندند و پيش وى نيامدند . جارود هذلى گويد : عبيد الله ضمن سخنان خويش گفت : « اى مردم بصره ! به خدا ، ما ، خز و يمنى و جامه هاى نرم چندان پوشيده‌ايم كه بدان خو گرفته‌ايم و پوستمان بدان خو گرفته و چه لازم است كه از پى آن آهن بپوشيم . به خدا اگر فراهم آييد كه دم شترى را بشكنيد ، شكستن نتوانيد . »